تبليغاتX
SHALAKO

SHALAKO

 

ایندفعه دیگه از کجا بگم ... از اینکه هیچ همدمی نبوده ، نه این خیلی تکراریه ... بهتره از جایی بگم که همدمی پیدا شد و چه آمد بر سر این رابطه ....
از قبلش چیز زیادی تو خاطرم نیست ، از زمانی میگم که دوران بلوغ رو تازه پشت سر گذاشته بودم ... اون موقع تازه حس کرده بودم خواهرم چقدر میتونه همراهی کنه ، چقدر میتونه خوب حرف گوش کنه ...
خواهرم چهار سال ازم بزرگتره ... خیلی دوست داشتم برم پیشش ، همیشه دوست داشتم تو اتاقش باشم و بیرون نرم ، دوست داشتم ازش بدونم و باهاش حرف بزنم ... ولی انگار مسئله اصلی همین بود !

تا نصف شب می نشستم پیشش ... دوست داشتم باهاش حرف بزنم ، اون کتاب میخوند و من حرف میزدم چون میدونستم داره گوش هم میده ... در همون مواقع مامان میومد دم در اتاق ، چند ثانیه طولانی نگاه میکرد و بعد معنی دار میگفت واسه چی بیدارین یا تو(من) اینجا چه میکنی ؟ ....
ولی این حرفها مهم نبود ، من با هر بهانه ای میرفتم پیشش ... کوچکترین چیزی که میتونست یه بهانه ای باشه برای رفتن پیشش من رو به اتاقش میکشوند .... اما چرا بهانه ؟ ... هر وقت میخواستم مسیر اتاق خودم رو تا اتاق خواهرم طی کنم باید نگاه سنگین مامان رو تحمل میکردم ، باید زود هم برمیگشتم چون از جانبش با صدای بلند و شاکی بازخواست میشدم ، در بعضی موارد هم برای این مراجعه باید توضیح میدادم ....
این شرایط وقتی تشدید میشد که نمره یه امتحان مدرسه کمتر از حد مجاز میشد ... باز هم همون نگاههای غضبناک و عصبانی که تا اعماق روح من میرفت و آتشی رو در درون شعله ورتر میکرد ... میگفت این هم نتیجه سر و کله زدن با این دختره ست ...
یه شب که جلوی کامپیوتر با هم داشتیم ادا در میاوردیم و می خندیدیم اومد و با عصبانیت مارو به طرف تختخواب راهنمایی کرد ، اون شب نهایت آن آتش نهفته رو داشتم ... بهترین لحظات مواقعی بود که میرفت بیرون ، اونوقت دوتایی (حتی اون بیشتر) میومدیم بیرون و توی اون دو ساعت کلی تفریح میکردیم و تا شب خوش بودم ....

حال سوال اینجاست ... وقتی در خانه و در خانواده ای که در همه جا ادعای تمدن و فرهنگ میکنند اینجوری مانع یک ارتباط ساده میشوند چه انتظاری میشود از آزادی و ارتباط موثر در جامعه سخن گفت ؟!
این همان چیزی میتونه باشه که از کودکی فکر مخالف گریزی رو در ذهن و فکر به وجود می آورند ... جدایی

این جدایی ادامه یافت تا امروز ....
زمانی که دختری به نام لیلا ، اولین دختری که صمیمانه عاشقش شدم رو ازم جدا میکردن ، در حالیکه اون بیشتر تمایل به حرف زدن و بودن با من داشت این برادرش بود که فاجعه بار ما رو از هم جدا میکرد ...
زمانی که حراست به لطف وظیفه شرعی اش من رو از همکلاسی ام جدا کرد ...
زمانی که همان حراست با نام ورودی خواهران ، من و خواهرم رو از هم جدا کرد ...

این زمان ها کی به اتمام میرسند ... در خانه ، شهر ....
این بزرگترهای گرامی با چه استدلال و منطقی این نتیجه گیری رو کرده اند که جدایی ماها از هم به نفع خود ماست ...
ننگ بر این منطق و استدلال


چه کسی می خواهد
          من و تو ما نشویم
                 خانه اش ویران باد

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت1:40توسط کیوان | |


هفته پیش همین روز بود که از کلاس عکاسی برمی گشتم خونه ... حالم خوش نبود ، ناراحت بودم ، داغون بودم ... تو خونه دعوا راه افتاده بود ، همه با هم قهر بودند ... وضعیت ناجور بود ....
توی راه که خانواده ای رو میدیدم که می خندیدن و خوش بودن دور هم بدجور با حسرت نگاهشون میکردم ... یه عده شون خیابون گردی میکردن ، یه عده شون آش به دست میرفتن تا افطار کنن ، یه عده شون انگار میرفتن مهمونی افطار ... خیلی زیبا بود ، شادی اونا و تلخی من ، تضاد زندگی ...

همه ش تو فکر بودم ، هزارجور افکار عجیب و غریب میومد تو ذهنم ... به همه چی فکر میکردم ، به آینده ... آینده ای که اصلا نمیدونم چطور میخوام بسازمش ، چطور میتونم توانایی رو در خودم داشته باشم که یه زندگی آروم رو بسازم ... داغونم و خسته
جلوی شیشه بانک آدمایی رو می بینم که در حال خوندن و تحلیل تبلیغات بانک هستند ... سپرده و سود و قرض الحسنه و قرعه کشی و هزارجور مزخرف دیگه ، همینطور با این شعارهای پوچ مردم رو گول میزنن تا بیان و پول هاشون رو بدن و در برابر سود کلانی که خودشون میکنن مبلغ ناچیزی دریافت کنند ... اما گناه مردم چیست ، به امید همین اندک می نشینند تا بلکه بتوانند کمی بیشتر ........

اصلا حواسم نبود چقدر راه می رم ، یهو به خودم اومدم دیدم که کلی از میدون آزادی دور شدم و مترو رو رد کردم ، بنابراین پیاده روان رفتم سمت مترو شریف ... دم مترو شریف وانتی رو دیدم که داشت خرما میفروخت ... یهو به سرم زد که خرما بخرم و تو مترو پخش کنم ، مثل چند نفری که قبلا هم دیده بودم ... ولی دیدم موقع افطار خرما چیکاره ست ، همون طرفا گشتم و یه شیرینی فروشی پیدا کردم ، انگار واسه من اونجا سبز شده بود .....
شیرینی ها تازه نبودن ، به بسته از آماده ها که کمی تازه تر بودن رو گرفتم و رفتم تو مترو ... جعبه رو باز کردم و شروع کردم به تعارف کردن توی یکی از واگن ها ... اول هم از یه زوج جوان شروع کردم ... خیلی با روی خوش استقبال کردند و گفتند نذرتون قبول ...
من واقعا چه نذری داشتم ، هدفم از این کار چی بود؟ ... میخواستم چند نفر همراهم بشن تا زندگی خانوادگی ما یه کم از این وضع بهتر بشه ... خدا در دلهای شکسته جا دارد ، دل ما هم اون موقع شکسته بود ، شاید دل خیلیهای دیگه توی مترو شکسته بود ....

خیلی شاد و راضی از کارم برگشتم خونه ... اوضاع با این روحیه ای که داشتم خیلی بهتر شده بود ... چند روز بعد همه چیز تمام شد و زندگی به روال عادی برگشت ....
استادم میگفت یک بیماری هیچگاه کامل درمان نمیشود ، یک درد هیچگاه کامل پایان نمی پذیرد ... تنها می شود اثر آنها را کاهش داد و به نزدیکای صفر رسوند ، اما هرچقدر هم نزدیک شود هیچگاه صفر نمی شود ...
این مشکل کامل از بین نرفته و نخواهد رفت ، فقط امیدوارم به این زودی ها بروز نکنه .... 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت23:56توسط کیوان | |

 

امروز روز من بود ، روز تو ، روز ما ... آره روز همه ما ایرانی ها ، همه جهانیان ....
همیشه وقتی به پزشکی فکر می کردم اولین چیزی که به ذهنم خطور می کرد این بود که فرصتی پیدا میشه که به طور مستقیم میتونم به مردم کمک کنم. همیشه این خواسته در وجود من بوده که کمک کنم و دوست دارم که کمک کنم ... همیشه گذشتن از کنار کسی که به من ابراز نیاز می کرد برام دردناک بود ، تا مدتهها بعد چهره اش در یادم می موند و عذابم می داد ...

نمی دونم ... شاید این حس دلسوزی و این خصوصیت بیشتر به این برگرده که خیلی وقتا دلم به حال خودم می سوخت ... به این خاطر که همیشه میون بچه ها کسی بودم که ازشون ضربه میخوردم ، یه هدف مناسب برای خالی کردن عقده هاشون بودم ، یه تفریح تمام ناشدنی برای خوش گذرونی هاشون بودم ...
من ساکت بودم ، ضعیف بودم ، مظلوم بودم ... هیچکس نبود که میون اونها ازم حمایت کنه ، به من کمک کنه ... من تو خودم بودم ، با خودم بودم ، ولی از همشون بالاتر بودم ... وجدان من هیچوقت اجازه گفتن حرفهای زشت رو نمی داد ، مغز من هیچگاه فرمان زدن کسی رو نمی داد ، و پاهای من هرگز یارای فرار را به من نمی داد ...

من توی اون شرایط از همه ضربه می خوردم ، از همه نفرت داشتم ، به همه حسودیم می شد ... ولی از همشون بالاتر بودم ... تو بهترین مدرسه با کمترین هزینه درس خوندم ، تو بهترین رشته و دانشگاه دولتی قبول شدم  برعکس همشون ... همه اینها با هم ، شادی ها و تلخکامی ها ....
حالا هم اینجام و شاید در انتظار آینده ... آینده ای مبهم ، خیلی دور خیلی نزدیک ......

امروز خیلی از دوستام پیامک زدند و بهم تبریک گفتند ... دوستان دانشگاهی که کمتر از یک ساله باهاشون آشنا شدم ، ولی به تمام اون کسانی که سالهاست می شناسم می ارزند ....
چندتا از اون ها رو نوشتم ...

. دستان تو نوید زندگی نو ، امید چشمان نگران بیمار و پاسبان میراث نیاکانی چون ابن سینا می باشد.
. سپاس خداوند را که دستان پزشک را زندگی بخش آفرید تا وجود پاکش شادی بخش دلها باشد.
. دستهایی که کمک می کنند هزاران بار مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.
. گر طبیبانه بیایی بر بالینم ، به دو عالم ندهم لذت بیماری را.

روز پزشک مبارک ....  

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت22:2توسط کیوان | |

 

شروعی دوباره ... با هزاران افسوس و ناراحتی
اعتراض ... افرادی که در پی آن رفتند .... عده ای برگشتند ، عده ای روزی باز خواهند گشت و عده ای هرگز بازنخواهند گشت ......

امروز فکر کردن به اون افراد تنها افسوس بر لبان من آورد. کسانی که اکثر آنها را جوانان تشکیل میدادند ... جوانانی که امید و سرمایه های این مملکت بودند و هستند ... اکنون این جوانان را به جای حضور فعال در عرصه های سازندگی ، باید در مقابل افرادی ببینیم که خدا میداند چه حکمی را برای آنان در نظر دارند ...

به راستی حیف نیست ... جوانانی که با این همه زحمت به اینجا رسیده اند اینگونه طعمه افرادی شوند که تحمل شکست را نداشته اند ... من خود حامی اصلاحات هستم (بهتر بگویم بودم!) ، اما به راستی هرچه فکر می کنم نمیتوانم به تقلب در انتخابات برسم ، چون شهر رو می دیدم ، مردم رو می دیدم ، شکست رو قبل از انتخابات می دیدم ... ولی این درست نبود که به این بهونه ها این جوانان رو تحریک کنند و به خیابان ها بفرستند که این گونه بلاها بر سر آنان بیاید ... همه زخم خورده ایم ، خواهشا نمک نپاشید .....

هنوز به گفته یکی از آن جوانان فکر میکنم که آن طور که معلوم بود به دور از هرگونه فشاری مطرح شد. "میخوام بدونم این آقایان چه جور میخوان جواب من جوون رو بدن ، چه جور میتونن تو صورت ماها نگاه کنن ، چه جور میتونن تو صورت اشکبار خانواده های ما نگاه کنن"
حرف من هم همینه ، چرا باید این جوانان قربانی شوند ؟
تمامی آینده ای که خود و خانواده شان برایشان ساخته و برنامه ریزی کرده بودند اینگونه بر باد فنا رفت ... بیش از بیست سال زحمت ، تمام عمر خود را برایشان گذاشتند ... حالا باید آنها را پای میز محاکمه و سپس در زندان ببینند ... بعضی دیگر هرگز آنها را نمی بینند ، چون زیر خاک پنهان شده اند .....

اینها دست نویس های سیاسی نیستند ، اینها درد ما هستند ... درد مادران ، پدران ، تمامی ما جوانان ...
پدر دستان پرقدرتت را می بوسم ، مادر چشمان پراشکت را می بوسم ... شما عزادار فرزندتان ، ما عزادار خودمان ... برای همیشه .....

چه کسی ما را از هم جدا کرد
                           خانه اش ویران باد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت23:38توسط کیوان | |

 

باور کردنش سخت است اما حقیقت دارد ... هنوز جهت گیری های ما مردم گریزانه است ، چشم به سوی خارجی هایی دارد که در نوع خود کم از ما ندارند ...

شما این همه حکوت ها و مردم را غربزده می خوانید ، آن را بر سر ما میکوبید و به ما خائن وطن فروش میگویید ، از تمام امکانات محروممان می کنید تا مبادا به وادی انحراف برویم و در جهنم همیشگی شان که شما برایشان ساخته اید فروبرویم ... که پرسید ما چه می خواهیم؟ آیا این جبر نیست؟ اختیار کجاست؟
ما شما را چه بخوانیم ؟! چه میخواهید تا همان را بخوانیم ... آسیایی ، اسلامی ، کدامیک ؟ ... فلسطینی یا مصری ، لبنانی یا سودانی ، سوریه ای یا ونزوئلایی ؟ ... به هرکدوم که خواستید حاضریم بخوانیم ، غیر از ایرانی ...
نپرسید غیرتم کجا رفته ، این سوال مال منه حق منه ... غیرت من سر جاشه ، شماها باید بگردید و پیداش کنید ...

برادرم را کشتید فقط برای آنکه پرسید رای من کجاست ، خواهرم را کشتید چون از سکوت نفرت داشت ... و خواهر همه مان "ندا" را کشتید بی آنکه به شما چیزی بگوید ...
تمام روزنامه ها و افراد را بایکوت کردید ، خبرش را به بیشترین وجه ممکن سانسور کردید ، با سعی فراوان اون صحنه را برنامه ای از پیش تعیین شده خواندید و این اتفاق ناگوار را یک صحنه سازی برای تخریب وجهه نظام خواندید ... از آن طرف یک زن مسلمان خارجی در غرب کشته شد ، آنرا به تیتر اول اخبارتان تبدیل کردید و هرروز بر شدت آن افزودید ، تمام دنیا را به دروغگویی در مورد این خبر متهم کردید ، برای آن تظاهرات باشکوهی برگزار کردید ...

آیا اینها را برای هموطنان خود انجام دادید ؟

اینان هم میهنان شما بودند ... خودتان با دست خود برادر و خواهرانتان را به اسم اسلام کشتید ، با تمام نیرو به رگبار کتک بستید ، تمامشان را دستگیر کردید و شدیدترین شکنجه ها را برشان اعمال کردید ، تا توانستید دروغ گفتید و همه را به تروریسم ها و صهیونیست های خارجی نسبت دادید ... اینهاست دروغ ، اما تا کی؟ ... روزی بیدار می شوید و می بینید که دروغ سرانجامی ندارد ...
خوب خود را شناساندید ... بمانید و ببینید که بعد از این چه می شود ....

چه کسی می خواهد
               من و تو ما نشویم ؟
                           خانه اش ویران باد

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت1:16توسط کیوان | |