|
ایندفعه دیگه از کجا بگم ... از اینکه هیچ همدمی نبوده ، نه این خیلی تکراریه ... بهتره از جایی بگم که همدمی پیدا شد و چه آمد بر سر این رابطه .... تا نصف شب می نشستم پیشش ... دوست داشتم باهاش حرف بزنم ، اون کتاب میخوند و من حرف میزدم چون میدونستم داره گوش هم میده ... در همون مواقع مامان میومد دم در اتاق ، چند ثانیه طولانی نگاه میکرد و بعد معنی دار میگفت واسه چی بیدارین یا تو(من) اینجا چه میکنی ؟ .... حال سوال اینجاست ... وقتی در خانه و در خانواده ای که در همه جا ادعای تمدن و فرهنگ میکنند اینجوری مانع یک ارتباط ساده میشوند چه انتظاری میشود از آزادی و ارتباط موثر در جامعه سخن گفت ؟! این جدایی ادامه یافت تا امروز .... این زمان ها کی به اتمام میرسند ... در خانه ، شهر ....
هفته پیش همین روز بود که از کلاس عکاسی برمی گشتم خونه ... حالم خوش نبود ، ناراحت بودم ، داغون بودم ... تو خونه دعوا راه افتاده بود ، همه با هم قهر بودند ... وضعیت ناجور بود ....
امروز روز من بود ، روز تو ، روز ما ... آره روز همه ما ایرانی ها ، همه جهانیان .... نمی دونم ... شاید این حس دلسوزی و این خصوصیت بیشتر به این برگرده که خیلی وقتا دلم به حال خودم می سوخت ... به این خاطر که همیشه میون بچه ها کسی بودم که ازشون ضربه میخوردم ، یه هدف مناسب برای خالی کردن عقده هاشون بودم ، یه تفریح تمام ناشدنی برای خوش گذرونی هاشون بودم ... من توی اون شرایط از همه ضربه می خوردم ، از همه نفرت داشتم ، به همه حسودیم می شد ... ولی از همشون بالاتر بودم ... تو بهترین مدرسه با کمترین هزینه درس خوندم ، تو بهترین رشته و دانشگاه دولتی قبول شدم برعکس همشون ... همه اینها با هم ، شادی ها و تلخکامی ها .... امروز خیلی از دوستام پیامک زدند و بهم تبریک گفتند ... دوستان دانشگاهی که کمتر از یک ساله باهاشون آشنا شدم ، ولی به تمام اون کسانی که سالهاست می شناسم می ارزند .... . دستان تو نوید زندگی نو ، امید چشمان نگران بیمار و پاسبان میراث نیاکانی چون ابن سینا می باشد. روز پزشک مبارک ....
شروعی دوباره ... با هزاران افسوس و ناراحتی امروز فکر کردن به اون افراد تنها افسوس بر لبان من آورد. کسانی که اکثر آنها را جوانان تشکیل میدادند ... جوانانی که امید و سرمایه های این مملکت بودند و هستند ... اکنون این جوانان را به جای حضور فعال در عرصه های سازندگی ، باید در مقابل افرادی ببینیم که خدا میداند چه حکمی را برای آنان در نظر دارند ... به راستی حیف نیست ... جوانانی که با این همه زحمت به اینجا رسیده اند اینگونه طعمه افرادی شوند که تحمل شکست را نداشته اند ... من خود حامی اصلاحات هستم (بهتر بگویم بودم!) ، اما به راستی هرچه فکر می کنم نمیتوانم به تقلب در انتخابات برسم ، چون شهر رو می دیدم ، مردم رو می دیدم ، شکست رو قبل از انتخابات می دیدم ... ولی این درست نبود که به این بهونه ها این جوانان رو تحریک کنند و به خیابان ها بفرستند که این گونه بلاها بر سر آنان بیاید ... همه زخم خورده ایم ، خواهشا نمک نپاشید ..... هنوز به گفته یکی از آن جوانان فکر میکنم که آن طور که معلوم بود به دور از هرگونه فشاری مطرح شد. "میخوام بدونم این آقایان چه جور میخوان جواب من جوون رو بدن ، چه جور میتونن تو صورت ماها نگاه کنن ، چه جور میتونن تو صورت اشکبار خانواده های ما نگاه کنن" اینها دست نویس های سیاسی نیستند ، اینها درد ما هستند ... درد مادران ، پدران ، تمامی ما جوانان ... چه کسی ما را از هم جدا کرد
باور کردنش سخت است اما حقیقت دارد ... هنوز جهت گیری های ما مردم گریزانه است ، چشم به سوی خارجی هایی دارد که در نوع خود کم از ما ندارند ... شما این همه حکوت ها و مردم را غربزده می خوانید ، آن را بر سر ما میکوبید و به ما خائن وطن فروش میگویید ، از تمام امکانات محروممان می کنید تا مبادا به وادی انحراف برویم و در جهنم همیشگی شان که شما برایشان ساخته اید فروبرویم ... که پرسید ما چه می خواهیم؟ آیا این جبر نیست؟ اختیار کجاست؟ برادرم را کشتید فقط برای آنکه پرسید رای من کجاست ، خواهرم را کشتید چون از سکوت نفرت داشت ... و خواهر همه مان "ندا" را کشتید بی آنکه به شما چیزی بگوید ... آیا اینها را برای هموطنان خود انجام دادید ؟ اینان هم میهنان شما بودند ... خودتان با دست خود برادر و خواهرانتان را به اسم اسلام کشتید ، با تمام نیرو به رگبار کتک بستید ، تمامشان را دستگیر کردید و شدیدترین شکنجه ها را برشان اعمال کردید ، تا توانستید دروغ گفتید و همه را به تروریسم ها و صهیونیست های خارجی نسبت دادید ... اینهاست دروغ ، اما تا کی؟ ... روزی بیدار می شوید و می بینید که دروغ سرانجامی ندارد ... چه کسی می خواهد
|
About![]()
من کیوان
Home
|